باب پنجم حکایت چهارم
یکی را دل از دست رفته بود و ترکِ جان کرده و مَطْمَحِ نظرش جایی خطرناک و مَظنّهٔ هلاک. نه لقمهای که مصوّر شدی که به کام آید یا مرغی که به دام افتد.
کد خبر: ۱۱۷۹۸۶۱ تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۵/۰۴
ز فکرهای پریشان و بارهای فراق / که بر دل است، ندانم کدام برگیرم
کد خبر: ۱۱۷۸۱۸۲ تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۴/۲۷
چو میتوان به صبوری کشید جور عدو
چرا صبور نباشم که جور یار کشم
کد خبر: ۱۱۷۷۳۵۴ تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۴/۲۳
گرم آن قرار بودی که ز دوست برکنم دل / نشنیدمی ز دشمن، سخنان ناپسندش
کد خبر: ۱۱۷۳۲۲۴ تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۴/۰۶
باب پنجم حکایت سوم
یکی را از متَعَلّمان کمالِ بَهجتی بود و معلّم از آن جا که حسِّ بشریّت است با حُسنِ بَشَرهٔ او معاملتی داشت و وقتی که به خلوتش دریافتی.
کد خبر: ۱۱۷۱۶۸۹ تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۵/۰۲
باب پنجم حکایت دوم
گویند خواجهای را بندهای نادر الحُسن بود و با وی به سبیلِ مودّت و دیانت نظری داشت.
کد خبر: ۱۱۷۱۶۸۸ تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۴/۲۱
باب پنجم حکایت اول
حسن میْمندی را گفتند: «سلطان محمود چندین بندهٔ صاحبجمال دارد که هر یکی بدیعِ جهانیاند. چگونه افتاده است که با هیچ یک از ایشان میل و محبتی ندارد، چنان که با اَیاز که حسنی زیادتی ندارد؟» گفت: «هر چه به دل فرو آید، در دیده نکو نماید.»
کد خبر: ۱۱۷۱۶۸۶ تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۴/۱۷
دوستان دشمن گرفتن هرگزت عادت نبود / جز در این نوبت که دشمن دوست میپنداشتی
کد خبر: ۱۱۷۰۸۲۱ تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۳/۲۶
باب چهارم حکایت سیزدهم
یکی در مسجدِ سنجار به تطوّع بانگ گفتی به ادایی که مستمعان را از او نفرت بودی و صاحب مسجد امیری بود عادلِ نیکسیرت، نمیخواستش که دلآزرده گردد. گفت: ای جوانمرد! این مسجد را مؤذّنانند قدیم، هر یکی را پنج دینار مرتّب داشتهام، تو را ده دینار میدهم تا جایی دیگر روی.
کد خبر: ۱۱۷۰۶۴۴ تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۴/۰۷
باب چهارم حکایت چهاردهم
ناخوشآوازی به بانگِ بلند قرآن همیخواند. صاحبدلی بر او بگذشت، گفت: تو را مُشاهره چند است؟ گفت: هیچ. گفت: پس این زحمتِ خود چندین چرا همیدهی؟ گفت: از بهرِ خدا میخوانم. گفت: از بهر خدا مخوان.
کد خبر: ۱۱۷۰۶۴۲ تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۴/۰۹
باب چهارم حکایت دوازدهم
خطیب اندر این لَختی بیندیشید و گفت: این مبارک خواب است که دیدی که مرا بر عیب خود واقف گردانیدی. معلوم شد که آوازِ ناخوش دارم و خلق از بلند خواندنِ من در رنج. توبه کردم کز این پس خطبه نگویم مگر به آهستگی.
کد خبر: ۱۱۷۰۶۴۱ تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۳/۲۹
چه شکر گویمت ای باد مشکبوی وصال / که بوستان امیدم بخواست پژمردن
کد خبر: ۱۱۷۰۲۷۷ تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۳/۲۴
شعر روز
بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی / شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی
کد خبر: ۱۱۶۹۴۵۸ تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۳/۲۰
باب چهارم حکایت یازدهم
منجّمی به خانه در آمد، یکی مردِ بیگانه را دید با زنِ او به هم نشسته. دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب خاست. صاحبدلی که بر این واقف بود
کد خبر: ۱۱۶۷۱۳۱ تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۳/۲۴
باب چهارم حکایت دهم
یکی از شعرا پیشِ امیرِ دزدان رفت و ثَنایی بر او بگفت. فرمود تا جامه از او بَرکنَند و از ده به در کنند. مسکین برهنه به سرما همیرفت. سگان در قفایِ وی افتادند.
کد خبر: ۱۱۶۷۱۳۰ تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۳/۱۹
باب چهارم حکایت نهم
در عقدِ بَیْع سرایی مُتَرَدِّد بودم. جهودی گفت: آخر من از کدخدایانِ این محلّتم؛ وصفِ این خانه چنان که هست از من پرس. بخر که هیچ عیبی ندارد. گفتم: به جز آن که تو همسایهٔ منی!
کد خبر: ۱۱۶۷۱۲۷ تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۳/۱۷
با چون خودی درافکن اگر پنجه میکنی / ما خود شکستهایم چه باشد شکست ما
کد خبر: ۱۱۶۵۷۸۲ تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۳/۰۵
شعر روز
غم دل با تو نگویم که نداری غم دل / با کسی حال توان گفت که حالی دارد
کد خبر: ۱۱۶۴۲۹۶ تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۲/۳۰
باب چهارم حکایت هشتم
تنی چند از بندگانِ محمود گفتند حسنِ میمندی را که: سلطان امروز تو را چه گفت در فلان مصلحت؟ گفت: بر شما هم پوشیده نباشد. گفتند: آنچه با تو گوید، به امثالِ ما گفتن روا ندارد. گفت: به اعتمادِ آن که داند که نگویم، پس چرا همیپرسید؟
کد خبر: ۱۱۶۳۲۸۸ تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۳/۰۵
باب چهارم حکایت هفتم
یکی را از حکما شنیدم که میگفت: هرگز کسی به جهلِ خویش اقرار نکرده است مگر آن کس که چون دیگری در سخن باشد، هم چنان ناتمام گفته، سخن آغاز کند.
کد خبر: ۱۱۶۳۲۸۵ تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۳/۰۳